تبليغاتX
کلبه ای برای عشق

عشق مثل آب ميمونه... که ميتوني توي دستت قايمش کني ... آخرش يه روز دستت رو باز مي کني مي بيني نيست... قطره قطره چکيده بي آنکه بفهمي ... اما دستت پر از خاطره است


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت


تنها من هستمو من .. كه در سيا هي شب نظر به هيچ دارم و نظر به همه كه شايد ......تو بيايي ..اما.....


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه ........ غریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشم های یکدیگر نگاه کنیم


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)« ----....(¯´v´¯) ----»(¯´v´¯)--»I LOVE YOU«----(¯´v´¯)«

 


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


هيچکس تنهايي ام را حس نکرد...لحظه هاي ويرانم را حس نکرد.. در تمام لحظه هايم هيچکس وسعت حيرانم را حس نکرد ... آن که سامان غزلهايم از اوست بي سروسامانيم را حس نکرد چرا


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی... لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شوم..! آه...ای دریغ و حسرت همیشگی... ناگهان چه زود دیر می شود


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت


هرچی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت


ازطرف مریم عزیز


نمي تونم باور كنم لبخند تو براي من نيستنمي تونم باورم كنم دستات هرگز مال من نيست
نمي تونم باور كنم چشمات ديگه نگاش به من نيست
آخه تو رازمي ...زندگي سازمي...

هي هي دل ديوونه
نمي دونم كه مي تونم نگاه كنم خاليه جاتو

نمي دونم كه مي تونم فراموش كنم خاطره هاتو
نمي دونم كه مي تونم زنده باشم با ياد اون
اوني كه مي خواستم... قسم راستم...
هي هي دل ديوونه                                                                                                            

 منه تنها توي دنيا واسه غم ها مي خونم عاشقونه

  تك و تنها

تا كه يك روز تو بيايي واسه موندن مي مونم عاشقونه حتي فردا

هميشه قصه اين بوده يه نفر تنها منتظر براي خواب بي فردا !

اگه عاشقي يه رازه واسه آدما نيازه چرا بازيچه ي ما عاشق ترانه سازه

اگه عاشقي يه حسه يه كتاب پر قصه چرا تو فصل آخر

پر تنهايي و غصه

وقتي كه آدما حقيرند حاضرن براي هيچ و پوچ اين دنيا بميرند
بعضي آدما دو رنگند صبح ها از خواب پا ميشن نقاب به صورت مي بندند
سادگي شده بهونه دست آدماي پوچ و هرزه ي زمونه
عاشقي شده يه بهونه واسه ظاهر سازيه نفس هوس باز زمونه


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


بی نهایت عشق

در تو خلاصه می شوم

 

در نهایت عشق

 

با تو زنده می شوم

 

در بی نهایت عشق

 

جان می گیرم و

 

جان می دهم

 

ای که تویی شایسته ی عشق

 

 

در بی کران ِ احساس

 

در اوج وصف بودن

 

ماندن ،همیشه ماندن

 

تنها تویی دلیلم

 

برای زنده ماندن

 

ای بی کرانه ی عشق

 

 

تو اوج وصف عشقی

 

جلوه ای از وصف  ِ احسان

 

برتر ز ِ هر عاشق و

 

پاکیزه تر ز ِ هر عشق

 

چگونه معشوق ِ منی

 

در این دل سیاهم؟!!

 

 

روزم به شب رسید و

 

جدا شدم ز ِ خورشید

 

تویی تمام عشقم

 

ای نور ِ بی نهایت

 

 

با نور ِ عشق ِ تو ، من

 

با آنکه افلیج ِ گناهکارم

 

با آنکه در روزگارم

 

کوری آشکارم

 

می بینم تمام احساس

 

پر میگیرم،زنده هستم

 

جان میگیرم و هنوزهستم

 

 

ایزد مهربانم

 

ای اوج عشق ِ  افتاده به جانم

 

رحمی کن به این روح

 

با آنکه پرگناه است

 

بگذار که خورشید

 

 دوباره جان بگیرد

 

این دل ِ سیاهم

 

در شروع روزش

 

دوباره نور بگیرد.............................................................................

 

عشق درون انسان را دگرگون میکند،پس بگذارید وارد شود.


 

نوشته شده توسط صفاومهدی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting